تقدیر قسمت دهم

رنگی نوشت : سلاممممممممممم

خوبم مرسی از احوالپرسی ها

بچه ها ) اصطلاحه شما ببخشید خانم های گرامی دی ) سوء تفاهم نشه من از ایرادایی که میگیرید خوشحال میشم

وقتی بهم میگید فلان کلمه فلان جور جمع بسته نمیشه بسی جای امیدواریه که اینهمه با دقت میخونید

مرسی از همه

راستی تا پایانش یه ۸ -۹ قسمتی مونده یعنی تا ۷ اسفند که میخوام برم سفر تمومش میکنم انشاالله

بچه ها شما ها هم قصه بنویسید یا اگه وبلاگ اینطوری میشناسید بهم معرفی کنید

یا کتاب ) رمان ( الکترونیکی باحال

تا بعد

 

 

فرزانه آنقدر غرق فکر کردن به واکنش دوستان وآشنایان بود ،که نفهمید کی به فست فود سروش رسیدند.

سروش ،دوست صمیمی حامد بود ؛که نمی شد هیچ شباهتی بینشان یافت و فرزانه از دوستی عمیقی که بینشان بود در تحیر بود !

سروش خیلی بزرگ تر از حامد و در واقع بزرگتر از سنش به نظر می آمد. با وجودی که 25-26 سال بیشتر نداشت ،یک پسر ۳-۴ساله داشت. ترنم برای فرزانه گفته بود؛ که سروش در ۲۰ سالگی دختر دوست مادرش را به اجبار خانواده عقد کرد ویک سال بعد صاحب محمد کوچولو شدند اما افسانه مادر محمد همان زمان از دنیا رفت .

سروش دیپلمش را هم به زور حامد گرفته بود، ولی در کار و حرفه ی خود موفق بود. یک کافی شاپ و یک فست فود داشت ،طبع شوخ وسر زنده ای داشت و همیشه پسرش ؛محمد همه جا همراهش بود. با وجود اینکه خودش صاحب مغازه بود همیشه خودش سفارش دوستان را میگرفت و می آورد .

سروش : به به آقا داماد عروس خانم از این ورا؟ بابا راه گم کردید ؟!!!!

و رو به فرزانه کرد و گفت : فرزانه خانم اگه بدونی شوهرت زمان مجردیش همش اینجا ولو بود !!! ولی بی عرضه عوض دختر بازی همش به کتاباش ور میرفت راحت بگم فست فود منو با کتا بخونه اشتباه گرفته بود !

حامد : خجالت بکش سرو ش !این حرف ها چیه جلو محمد؟!

سروش محمد رو در آغوش گرفت و گفت :محمد بابایی اسم دوستاتو بگو به عمو حامد

محمد  : سمیرا، یلدا، مینا، فرشته ویوسف

سروش : دیدی بی عرضه ! این بچه از منو تو بیشتر دوست دختر داشته ! من هرچی به تو گفتم من خر شدم تو نشو به گوشت نرفت که نرفت !

و ادامه داد : میدونم سفارشتونو !

و برای دستور آماده کردنش رفت !

حامد : فرزانه  چیزی شده ؟ از سروش دلخور شدی ؟

فرزانه غرق فکر بود : نه نه ....

حامد دستان فرزانه را در دست گرفت وآرام فشار داد : پس ؟!!!

هنوز فرزانه لب نگوشوده بود که سروش گفت : حالا تو بچه رو خراب میکنی یا من ؟ دست دختر مردمو ول کن دههههههه

و شوخی و شوخی و شوخی ولی فرزانه هرچه سعی میکرد ،نمیتوانست حواسش را جمع کند و به واکنش هایی که انتظارش را میکشیدند ، فکر نکند. حتی به واکنش احمد ، خواستگار قدیمی اش ،و مادرش هم فکر کرده بود !

انقدر غرق افکارش بود ، که سروش هم متوجه پکری اش شد و وقتی فرزانه به بهانه ی شستن دستها ش رفت تا کمی آب به صورتش بزند، سروش رو به حامد گفت : خجالتیه ؟ یا ناراحت ؟

حامد : خجالتی که هست ولی فکر کنم یه چیزیشه من هیچ وقت نمیفهمم این زنا چه شونه ؟!

سروش : حامد بهش فرصت بده خیلی جوونه فقط 18 سالشه و حالا شوهر داره میدونی چقدر از آزادیش سلب شده ؟ من هیچ وقت نفهمیدم چرا افسانه از باردار شدنش اونقدر خجالت زده بود

ولی حالا میفهمم بهش فرصت بده ؟

حامد : فرزانه که باردار نیست

سروش از ته دل خندید : میخوای باشه ؟!

فرزانه آمد و پسر ها بحث را عوض کردند. سروش بالاخره موفق شد کمی فرزانه را بخنداند و محمد کوچولو هم کلی از فرزانه خوشش آمده بود ومدام خاله خاله میکرد ...

حامد : سروش فکر نمیکنی محمد به یک مادر نیاز داره ؟ ببین چقدر جذب فرزان شده ...

محمد : مادر چرا ولی زن بابا نه! حامد نه ! بحث نکن در این باره ok?

حامد : باشه بابا نزن !

و کم کم با سروش خداحافظی کردند وراهی آرایشگاه شدند

حامد یک کتاب آورده بود تا بیکار نباشد.

فرزانه از پله ها بالا رفت و منتظر نوبتش شد .

آرایشگر : خانم شما امرتون چی بود ؟

فرزانه : اصلاح و ابرو

آرایشگر : راستش شما  جنس موهاتونم حرف نداره میشه خواهش کنم این مش فشن رو امتحان کنید؟ این خانم ( به یک خانم اشاره کرد ) چند وقت دیگه عروسیشونه میخوان برا پاتختی از این استفاده کنن اما مدلشو رو موی کسی ندیدن...

فرزانه  مکث کرد

آن عروس خانم جلو آمد شاید 27-28 سالی داشت و صمیمانه از فرزانه خواهش کرد

فرزانه : امتحانش میکنم اما اول موهامو مصری بزنید بعد مش کنید من خودم مبلغشو میپردازم

آرایشگر مشغول کار شد وقتی کار زن تمام تمام شد ،خودش از انتخاب به جای فرزانه ذوق زده بود. مش مو ها سرخابی رنگ بود و به موهای مشکی فرزانه بسیار می آمد و با سشواری هم که شده بود فرزانه بسیار دیدنی شده بود ...

دخترک وقتی خود را در آینه دید ،کلی ذوق زده بود .کاش حامد میتوانست زود تر موهایش را ببیند !حیف که باید تا 4 ساعت بعد که به شهرشان میرسیدند صبر میکرد !

فرزانه بی توجه به اصرار های آن زن خود پول را پرداخت و خارج شد قیافه ی حامد که سعی میکرد خود را کنترل کند وچیزی به فرزانه نگوید دیدنی بود !

فرزانه : ببخش! عصبانی ام نشو برات یه سورپریز دارم ..

حامد : باشه ولی میدونی چند ساعته اون تویی  ؟!!!!

فرزانه از لحن همسر کمی رنجید اما مطمئن بود حامد وقتی او را با با موهایی که حقیقتا چهره اش را تغییر میداد ببیند خود ش از رفتارش پشیمان میشود .

راهی فرودگاه شدند و ماشین را در پارکینگی نزدیک مهر آباد گذاشتند .

فرزانه که اضطرابش را فراموش کرده بود باز با کنده شدن هواپیما از زمین به فکر فرو رفت و حامد که با گذشت زمان  ساعتها معطلی را به دست فراموشی سپرده بود، به خواب رفت و همسر جوانش را در اضطراب رها کرد ...........

فرزان : حامد جان رسیدیم بیدارشو !

حامد چشمها را گشود و نگاهی به ساعتش انداخت. کمربند خود وهمسرش را باز کرد و دست او را محکم در دست گرفت .

رفتند تا ساکشان را تحویل بگیرند و به خانه ی پدری فرزانه بروند.

حامد : فرزانه داری میلرزی ؟!

فرزانه : نه نه فقط..........

حامد محکم توی چشم هایش نگاه کرد : فرزانه نمیدونم چته ؟ ولی دوست دارم بدونی دوست دارم ،خیییییییییییییییلی. من نمیخواستم تو سن کم آزادیتو ازت بگیرم  با صدای بسیار آرامی ادامه داد :دلم نزاشت....

فرزانه فقط لبخند زد در سکوت   ولی دیگر نمیلرزید ،نمیترسید، هرکه هرچه دوست داشت، فکر کند؛ اصلا فرزانه هول بود ،آری !هول بود... او عاشق بود و میتوانست به این عشق پاک تکیه کند . به مرد مهربانی که گرمای دستش داشت دل فرزانه راگرم میکرد گرم ومحکم .

فرزانه : حامد میای پیاده تا خونه ی ما بریم ؟

حامد : میشه تو اینطوری از من چیزی بخوای من نه بگم ؟

و زیر لب ادامه داد : من که مثل تو بد جنس نیستم ......

چشمانش برق  میزد برقی

کودکانه

صمیمانه

شوهرانه

فرزانه با خجالت گفت : منم از این به بعد بد جنسی نمیکنم ...

حامد خندید : تا ببینیم !

15 دقیقه ای در سکوت گزراندند .

حامد : فرزان تو از  با من بودن خجالت میکشی ؟

فرزانه : نه ولی از خودت!

حامد : از خودم خجالت میکشی ؟!!!

فرزانه آرام سر تکان داد حامد فقط خندید و دستان سرد فرزانه را محکم تر گرفت .

حامد : فرزان از خاطره هات بگو از بابات چی ازش یادته ؟

باید بحث را عوض میکرد .

فرزانه شایداز روی اضطراب شاید هم از روی دلتنگی اشک هایش جاری شد! انگار در این شهر حضور پدر را احساس میکرد.

کاش بابا بود!

کاش حامد را میدید !

فرزانه : حامد اول بریم بهشت زهرا ؟

حامد : من هرجا تو ببریم، میام! اشکاتو پاکن تو رو خدا گریه میکنما ....

فرزانه : مگه بلدی ؟

حامد : شب عقدمون وقتی تو خواب بودی گریه کردم !

فرزانه : بیدار بودم ................

حامد بی پدری خیلی سخته

حامد من هیچ وقت پشتوانه ی گرم پدر رو احساس نکردم !

حامد همه ی خاطراتم ازش محوه محوه ...

حامد شاید بخندی ولی بعدازدواج تازه میفهمم آرامش پدر داشتن یعنی چی ؟

حامد میخواست حال وهوای فرزانه را عوض کند

شب بود

تنهایی بود

سکوت بود

و دل گرفته

حامد هم طعم تلخ بی پدری را چشیده بود .

بی پناهی.... ولی او مرد بود تکیه گاه فرزانه! نباید میگذاشت  عروسک زیبایش غصه بخورد ...

حامد : فرزان من باباتم !!!!!!! دست شما درد نکنه! همون فکر میکنه باباشم اینطوری ازم فراریه....

 خیابان خلوت بود و زوج جوان تا بهشت زهرا قدم زدند .

حامد : میشه بری آب بیاری ؟

حامد نمیخواست فرزانه را تنها بگزارد اما رفت و فرزانه را با پدرش در واقع با مزار پدرش تنها گذاشت.

هنوز خیلی دور نشده بود که پسرکی قرآن خوانی را دید به او گفت آب بیاورد و بیاید و خود آرام پشت یک درخت ایستاد .

دوست داشت حرف های فرزانه را به پدرش بشنود،مگر فرزانه تا به حال حرف زدن او را با پدرش ندیده بود؟! .......

توجیه خوبی بود، پس گوش هایش را تیز کرد صدای فرزانه می آمد :

(بابا جونم خوبی ؟

بابایی!

و دخترک اشک میریخت ولی حرف ها داشت برای زدن  :

با با کاش بودی !

بابا میدونی من عقد کردم ؟!)

انگار از مزار پدر هم خجالت میکشید ....

)بابا پسر خوبیه.

بابا اگه بدونی چقدر دلم میخواست بودی و اجازه ی عقد رو تو میدادی ...

بابا تو قبولش داری ؟

بابا حامد منو به عنوان دامادت میپذیری مگه نه ؟)

دخترک توان ادامه ی این  گفت وگو را نداشت ،همیشه فقط او بود که حرف میزد:

(بابا تو رو خدا یه بار جوابمو بده باااااااااااا باااااااااااااا

من تنهام

بی پناهم

بابا اون شوهرمه ،نه پدرم !

اما من ازش توقع پدر بودن دارم بابا !خوب بابا نداشتم.

 بابا تقصیر توئه یا زمونه ؟ بابا بابا .....

 خوب شاید اون بچه نخواد! زن بخواد همسر اما من ........)

حامد نفهمید چرا به سمت فرزانه رفت! نفهمید چرا او را در آغوش کشید....

پسرک محو تماشایشان شده بود .

وحامد خنده اش گرفت !رو به پسرک گفت:قرآن بخون براش ..

و آب را از دستش گرفت اول صورت همسرش را با آب شست

گل پدر را!

بعد سنگ مزار پدر را

فاتحه خواند ...

و به بابای فرزانه قول داد نگزارد دیگر هیچ وقت دخترش اینگونه دلگیر باشد ...

در حال و هوی دلگیر بهشت زهرا بودند و فقط صدای قرآن خوانی پسرک میآمد که صدای موبایل حامد بلند شد .

ترنم بود .

ترنم : سلام کجایید بابا !مردیم از انتظار ....

حامد : پیش بابای فرزانه

ترنم سکوت کرد

حامد : زود میایم

ترنم : باشه عزیزم

حامد : بریم فرزان ؟

فرزانه برای اولین بار با تمام وجود بازوی همسر راگرفت و سرش را رو ی شانه اش گذاشت وگفت : بریم

حامد نشمرد چه قدر ولی مقداری پول در جیب پسرک گذاشت

چشم پسرک از شادی برق میزد این همه پول !!!!