داستان دنباله دار

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
تقدیر قسمت یازدهم

رنگی نوشت : سلام به همه خوب ؟خوش؟ خرم ؟

ان شاءالله

من که شدیدا از خونه تکونی معافم دل همه ی کوزت بانو ها بسوزه !

) کم اوردم میخواستم یک رنگی نوشت واقعی باشه نفسم بند اومد دیگه

البته مامان و مادرشوهرم خونمو حسابی سابوندن !

 بماند که بنده احتمالا باید تا ته عمر مدیون این قضیه بمونم

بگزریم .

بریم سر قصه

شاید امروز دو تا آپ کردم چون که از این چهار شنبه تا شنبه نیستم

هفته ی بعدم از سه شنبه تا شنبه !

من چششششششششششش نخورم خوبه !

 

 

 

قدم زنان تا خانه رفتند.

 دیر وقت بود اما هانیه و ترنم منتظر بودند ؛که صدای در آمد .

هانیه دوید و از  دختر ودامادش  با آینه وقر آن استقبال کرد.

هانیه : فرهاد خوب بود !!!!

فرزانه :مثل همیشه

حامد رو به ترنم گفت : فرهاد کیه ؟

ترنم آرام گفت : بابای فرزانه دیگه ......

حامد : هانیه جون خدا رفته هارا بیامرزه منم روش !

روده کوچیکه روده بزرگه رو خوردا !

هانیه خندید :باشه شکمو برو اتاق زنت رو ببین تا من سفره رو برات رو تخت بندازم

خانه ی بی نظیری بود

و بوی بهار نارنج تمام محوطه را برداشته بود بویی مثل بوی گل یاس

یک حوض یک تخت و یک باغچه ی بی نظیر

 خانه ای بود ک فرزانه سال ها در آن بزرگ شده بود.

و یک تاب لابد فرزانه بارها و بارها روی آن تاب نشسته بود و باد گیسوان زیبایش را پریشان کرده بود؛ حتی تصور این صحنه حامد را وسوسه کرد...

حامد : فرزانه میخوای تاب بازی کنی ؟

فرزانه : الان ؟

حامد : آره دوست دارم تابت بدم فقط مقنعه ات رو دربیار....

میخواست پرواز موهایش را در باد تماشا کند .

و فرزانه تازه یاد موهای جدیدش افتاد و گفت: یک لحظه صبر کن

به اتاقش دوید بی توجه به اینکه چه قدر دلش برای این اتاق تنگ شده مقنعه را از سر در آورد موهایش هنوز مرتب بود .

با لوازم آرایشی که خریده بود کمی آرایش کرد. لباسش را عوض کرد واقعا زیبا شده بود و شتابان به سمت حیاط رفت در راه هانیه و ترنم دیدندش و کلی از اینکه محشر شده تعریف کردند .دو مادر تصمیم گرفتند کمی دیرتر شام بخورند و ناگهان تصمیم گرفتند هوس کنند سریالی ببینند تا عروس وداماد در حیاط راحت باشند!

ترنم : واقعا محشر شده بود!

هانیه : دختر من محشر بود....

و خندیدند

 ترنم :خوش به حالشون

هانیه : نه بابا !!!

فرزانه در را بست و وارد حیاط شد اما حامد بادیدن موهای کوتاه شده ی او واقعانمیتوانست جلوی عصبانیتش را بگیرد !

حامد : این بود سور پریزت !

فرزانه از نگاه حامد وا رفت و گفت :  خوشت نیومد !

حامد : باید خوشم بیاد؟ با موهات چه کار کردی !

فرزانه نمیخواست اینطور شود و حامد هم اما...........

حامد حتی نمیتوانست به فرزانه نگاه کند! هرچه سعی میکرد به خود بقبولاند خوب موهای خودش بوده این فکر  که خوب او شوهرش است و اگر نمیخواست اجازه بگیرد حد اقل باید با او مشورت میکرد راحتش نمی گذاشت .

حامد به داخل رفت و در حالی که سعی میکرد لحنش عادی بنماید گفت : چی شد این شام !

اما مادر ها غم را در چشم هایش خواندند ولی به روی خود نیاوردند. همانطور که به روی خود نیاوردند، حامد حتی یک نگاه هم به فرزانه نکرد !و هر دو از این حرکت در عجب بودند آخر فرزانه بسیار زیبا شده بود !

حامد شامش را خورد طبق عادت مسواکش را زد

حامد : فرزانه بریم بخوابیم .

فرزانه : مسواک بزنم میام.

 فرزانه خود را حسابی کنترل کرده بود تا اشکش جاری نشود. این روزها به قول قدیمی ها اشکش دم مشکش بود. مسواک زد و از اینکه حامد گرمای وجودش را از او دریغ نکرده بودخوشحال بود .بیچاره دخترک نمیدانست حامد خود خوابش نمی برده .......

وارد اتاقش شد. حامد روی تخت یک نفره ی فرزانه تاق ( یا طاق !!!)  باز دراز کشیده بود با یک روبدشام

فرزانه نمیدانست چه باید بکند

حامد : معطل چی هستی ؟ لباستو عوض کن بخواب !

فرزانه : میشه بری بیرون

حامد رویش را به دیوار کرد و گفت : نه

فرزانه واقعا دلخور بود! یک لباس خواب صورتی برداشت و سعی کرد بز خجالتش غلبه کند .... سریع پوشید و آرام کنار حامد دراز کشید  30 دقیقه ای گذشته بود .وخانه غرق سکوت بود و حامد همچنان رو به دیوار و فرزانه  غمگین و آرام گفت : تو به بابام قول دادی منو ناراحت نکنی

حامد بر نگشت .

فرزانه : حامد گناهمو بگو !

باز هم برنگشت

فرزانه نمی فهمید واقعا نمی فهمید مگر موهایش چه قدر اهمیت داشتند !

فرزانه با صدای بغض آلودی گفت : موهام از من مهم تره ! من خواستم تو رو سورپریز کنم .

صدای بغض آلود فرزانه اثر خود را گذاشت اگر غرور حامد می گذاشت ............

حامد رویش را به سمت فرزانه بر گرداند : فرزانه فقط موضوع موهات نیست !قضیه اینه که من شوهرتم و تو اینو نپذیرفتی! مگر نه منو به دوستات معرفی میکردی! با افتخار حلقه ات رو دست میکردی!برای تغییر آرایش موهات برای کوتاه کردنشون با من مشورت میکردی! من برات اهمیتی ندارم ...

فرزانه آرام صورت همسر را نوازش کرد. تازه می فهمید قصه از کجا آب میخورد فرزانه : ببینم موی کوتاه دوست نداری ؟

حامد مثل کودکی که ناخواسته لو رفته باشد گفت : نه خیر من به خاطر این قهر نکردم...

فرزانه : پس قهری ؟!

حامد تازه متوجه شد فرزانه برای اولین بار لباس خواب به تن دارد

زیر نور صورتی رنگ چراغ خواب ؛رنگ صورتی لباس خواب فرزانه با مش جدید و ته مانده های آرایش باعث شده بود فرزانه جور دیگری جلوه کند! حامد فقط نگاهش کرد. آرام دستش را از زیر پهلوی فرزانه ؛که به پهلو خوابیده بود ،رد کرد و او را تا جایی که میشد به خود فشرد و در همین حالت کمی با او شوخی کرد

حامد زمزمه کرد : کاش همیشه قهر میکردم انقدر نازمو میخریدی!

فرزانه : من نازتو خریدم ؟!

حامد : یه نگاه به خودت تو آینه بکن

فرزانه : اذیتم میکنی .......

حامد فقط نگاهش کرد. یک نگاه که شاید اگر متعلق به کس دیگری بود حال فرزانه را به هم میزد. اما احساس لذت تمام وجودش را فرا گرفته بود ..........

د رهمان حال به خواب رفتند .

حامد صبح با صدای اذان از خواب بیدار شد نا خوداگاه در جای خالی فرزانه دست کشید و در دل گفت : کجایییییییییییییییی

از جایش بلند شد تا وضو بگیرد. فرزانه را دید؛ که توی حیاط دو سجاده انداخته و جا نماز هایشان را پر گل یاس کرده است وضو گرفت و خارج شد .

جانماز ها  آبی فیروزه روشن بودند. هوا گرگ و میش. بوی خوش بهار نارنج ؛باد ملایم بهاری و از همه مهمتر همسرش !

همه چیز برای یک شکرگزاری کامل مهیا بود .نمازشان را با تمام وجود خواندند ....

حامد : فرزانه بریم تاب بازی ؟

چشمان فرزانه برق میزد : آره آخ جون!!

  و به سمت تاب ها دوید چادر و جانمازش را همانطور رها کرد! حامد چند لحظه ای به تماشای تاب بازی او پرداخت، جانماز ها را جمع کرد و گل های یاس را در جیبش گذاشت .

فرزانه : بیا دیگه

 حامد آرام به او نزدیک شدو گل های زیبا یاس را روی سرش پاشید !هانیه و ترنم که شاهد این صحنه بودند؛ داشتند شاخ در می اوردند!!!

ترنم :تو جمع دو نفره شون خوب خوش میگزروننا! ولی جلو ما یه طوری رفتار میکنن که ...........

هانیه : خوب میخوان ما مادر رو دق بدن! بیا بیا ما بریم بخوابیم از من و تو گذشته پیر زن

و خندید

اما مگر صدای خنده های شادمانه ی فرزانه میگذاشت؛ بخوابند !

فرزانه به کل یک آدم دیگر شده بود .هیچ خبری از دخترک مظلوم وخجالتی نبود !

حامد : مامانا نمیخواین بیدار شید ! ما مردیم از گشنگی

ترنم : والا ما بیداریم !منتظر بودیم شما اجازه ی خروج بدید !

حامد با خنده گفت: بفرمائید بفرمائید

فرزانه صبحانه ی سنتی به تمام معنایی تدارک دیده بود! حتی چای راروی آتش دم کرده بود! همه چیز بوی طبیعت میداد. بوی زیبایی! بوی عشق!

 و حامد در پوست خود نمیگنجید  آن ها خوشبخت بودند! باید خوشبخت هم می ماندند  ..........