داستان دنباله دار

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
تقدیر قسمت پنجم تا نهم

           رنگی نوشت :

اول سلام

دوم بد قول نشدم بستری شدم

یه درد فوری یه عمل فوری بهترم 

 یعنی راستش بعد سقطم هنوز وضع جسمیم خراب بودونمیخواستم شوشو رو ناراحت کنم آخه بچه ام خیلی کار میکنه

شوشو ذلیل خودتونیدا !!!!!!!

در هر حال دکتر که رفتم نیاز به یه عمل بود

الان شوشو اگه بفهمه من نتم کشته ام !

مهربان ومهران دست بوس همتونن

ادامه ی داستان رو میزارم بدون ویرایش چون هنوزم حالم  خیلی خوب نیست

اعتراضم نکنید بله این چهار قسمته ! تا شنبه کم کم بخونید

جلوی چشمتونو بگیره به این طووووووووووولانی ای !

پیشاپیش از غلوط  ( میشه این طوری جمع بست نهال جون  ! دییییییییی )

پووووووووووووزششششششش

 

 

فرزانه با دریافت پیامک (  رنگی نوشت :فارسی را پاس بداریم دییییییییییی)

یک لرزش نا شناخته در قلبش احساس کرد

حتما ا و بود خودش هم خنده اش گر فت !

او !!!!!!!!!!!!!

در دل گفت دست بردار دختر بشین سر درست تمارین کلاس ریاضی اش را حل کرد و هنوز مشغول بود که صدای در آمد

فرزانه : سلام بفرمائید

ترنم : سلام دخترم

فرزانه مثل یک کودک به سمت ترنم رفت و او رابوسید ترنم که دختری نداشت حسابی این حرکت به دلش نشست

دخترک مامان کجا بوده ؟

فرزانه : مامان ؟!!!

ترنم : خودش هم خندید تو بگی مامان اشکال نداره اما من از حامد فقط  15 سال بزرگترم باید بهم بگه مامان ؟

واقعا فقط 15 سال ؟

ترنم بله واقعا ولی بحثو عوض نکن  یالا کجا بودی

فرزانه خندید و با شیطنتی که در خود سراغ نداشت گفت : بعد از اینکه هدیه ی گاج رو گرفتم  باعلی رفتیم کندو نهار خوردیم بعدم دربند

 چون یاد اس ام اس حامد افتاد به سمت یخچال رفت و یک ظرفی پر از آلوی جنگلی در آورد و گفت  اینم مال شما میخواست بگوید برای حامد هم ببرید اما رویش نشد

ترنم به سمتش امد با شوخی گوشش را گرفت و در حالی که چشمانش را نازک کرده بود و با شیطنت به ترنم نگاه میکرد گفت : علیییییییییییییی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرزانه از لحن ترنم کلی خندید وگفت : دائیمه تخصص قلب میخونه

ترنم : نکنه خیال کردی من فکر کردم دوست پسرت اگه بود که تو الان زنده نبودی دیییییییییی

حتی اسم دوست پسر باعث شد فرزانه سرخ شود و وقتی یادش آمد امروز تا حوالی ظهر با حامد ..........

حسابی شرمنده شد .

ترنم دستش را جلوی چشمان فرزانه که به یک نقطه خیره شده بود تکان داد  وگفت : یا خودش میاد یا خبرش غصه نخور

فرزانه ناخودآگاه گفت : خدا نکنه

ترنم خنده اش گرفت و در دل احساس شادی زائد الوصفی میکرد  که این دختر زیبا و شایسته اینچنین غرق در فکر پسرش است بالاخره مادر بود و همه چیز را میتوانست در چشمان فرزانه وحامد بخواند حتی اگر به روی خود نمیآورد ....

ترنم : حالا میشه ظرف آلو رو ول کنی ! همش مال منو پسرمه

پسرم را با حالت عجیبی گفت و بعد فرزانه را زیر نظر نگرفت  تا راحت باشد

ترنم : فرزان بلند شو بریم فست فود سروش حالا دیگه دخترم ماشین داره نیازی نیست منت آقا حامد بد اخلاقو بکشم  بریم ؟

فرزانه از بریم کودکانه ی ترنم سر ذوق آمد و و گفت : بریم  مهمون من

ترنم : پس من رفتم حاظر شوم

هنوز بچه های خوابگاه نیامده بودند و مشکلی نبود  این همه تحویل گیری ترنم اما مطمئنا با آمدن بچه ها حسادت ها مانع میشد

فرزانه تماسی با مادر گرفت و در مورد ترنم توضیح داد  مادر که متوجه شد دخترش شدیدا در این مدت جذب ترنم شده اظهار تمایل کرد که بیاید و با او آشنا شود  وفرزانه هم کاملا موافق بود هم دیدار مادر را دوست داشت هم اشنایی مادر با ترنم را .......مادر قرار شد مادر فردا بیاید .

ترنم و فرزانه به راه افتادند ترنم بعد از کلی تعریف از  رانندگی فرزانه با حامد تماس گرفت وتلفن را روی آیفون گذاشت

ترنم : سلام خابالو ی بد اخلاق

حامد : علیک سلام منو انقدر شرمنده نکن

ترنم : درس میخوندی ؟

حامد : نه آواز میخوندم !!!!!!!!!!!!!

ترنم :بخون  سوتم بزن و تنهایی با کتابات حال کن منو دخترم که داریم میریم فست فود دیگه هم نیازی نیست  منت سما رو بکشیم دخترم ماشین داره

حامد : کی مثل شما ودخترتون !!!!!!

ترنم : خوبی حامدم ؟

حامد : ای مادر من منو یک بار پسرم خطاب نکرده حالا دختر مردم شده ک........

ترنم : اها بگو حسودم چرا تعارف میکنی

حامد : ما حسود ماچاکر شما  فقط یادت باشه من اگه برجم بخرم به شما دو تا شام بده نیستم

این همراه شما حرف زدن  بلد نیست ؟ چقدر ساکته

ترنم : داره به منو تو میخنده

حامد :  بهش بگو عوض خندیدن بپاد نره تو دیوار یه کاری دستتون بده دور درس خوندنم که یه دایره ی درست درمون کشیده فداش شم

فداش شم را کاملا اصطلاحی به کار برد اما فرزانه سرخ شد

ترنم : برو برو بزار ما به کیفمون برسیم تو هم به درست !

حامد : هیچکی نمی خواد منو دعوت کنه ؟

ترنم : نه آقا جمه زنونه یزنونه است

حامد باشه باشه هیشششششششششششششکی منو دوست نداره

ترنم : دقیقا زدی تو خال حالا برو خرجم زیادشد

 

وقتی ترنم قطع کرد فرزانه با احتیاط گفت : خوب میگفتید بیاد

ترنم : هههههههههههههه حالا میگی !!!!!!!

آنشب شب خوبی بود خیلی خوب

شاد و آرام اما بالاخره فرزانه فردا کلاس داشت و بد نبود به جای ولگردی تا نیمه شب بخوابد تا فردا سر کلاس چرت نزند ! این عین گفته ی ترنم بود

 وقتی صدای ساعت موبایلش در آمد فرزانه احساس کرد  انگار همین یک دقیقه پیش بودکه خوابیده اما   وقت دانشگاه رفتن بود  هر جور بود بلند شد وراهی شد

فرزانه اول از باشگاه دانشجویان یک نقشه ی تهران هدیه گرفته بود  همان را همراهش برداشت اول مسیر رفتنش را چک کرد نقشه را در داشبورد گذاشت و راهی شد

به او اجازه نمی دادند ماشینش را وارد دانشگاه کند  فرزانه حسابی کلافه شده بود که با پاتی بازی حامد که ناگهان پیدایش شد و بعد غیب شد  قضه حل  شد

حامد حتی فرصت تشکر را به فرزانه نداده بود

فرزانه  اس ام اس زد : سلام  متشکرم

هنوز دکمه ی سند را نزده بودکه شادی و دوستش را دید مشغول حرف زدن با آنان بود که

 حامد جواب اس ام اس ش را داد : منم بابت آلو  جنگلی ها و اولین اس ا م اس ت واقعا متشکرم خانم . کارت دارم کلاس ت که تموم شد یه اس ام اس بزن

دو دختر شک نداشتند که این خانم دوست حامد است اما قبل از اینکه چیزی بپرسند فرزانه گفت : ببخشید بچه ها من کلاس دارم  فعلا

و جواب اس ام اس حامد را این طور داد : اگه جایی قراره بهم خونه هدیه بده حتما بهت  اس ام اس میدم !

شیطنتش  گل کرده بود خودش هم تعجب کرد ناآگاه از ا نکه عشق است که شیطانش کرده

حامد جواب داد : نه بابا ! شیطون شدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرزانه بالاخره یک بچه درسخوان واقعی بود و تا بعد از ظهر که کلاسش تمام شد حتی یاد  حامد هم نکرد

اما بعد از آخرین کلاس اس ام اس زد : آماده ام بریم خونه رو به نامم کنی

خسته وکوفته روی  نیمکت های جلوی دانشکده نشسته بود ومنتظر جواب حامد بود که ناگهان یک  نفر از پشت چشمانش را گرفت

حامد که از پشت داشت این صحنه را میدید احساس کرد دارد دیوانه میشود مخصوصا وقتی دید فرزانه با دیدن مرد کلی هم استقبال کرد و در دل گفت لابد علی آقاست دیگه هووووووووووم حامد خوش خیال !

علی چند لحظه بیشتر ننشست اما فرزانه 1 ساعتی معطل حامد بود که جواب تلفن هایش را هم نمیداد

پس به سمت خوابگاه رهسپار شد و 100 البته با کلی گله مندی از حامد ..........

وارد خوابگاه که شد اول به سمت دفتر ترنم رفت

حساب ترنم وحامد کاملا جدا بود.........

در زد ولی با هیچ جوابی مواجهه نشد در را از روی نگرانی باز کرد

 

با دیدن مادر و ترنم که هردو داشتند با اشک با هم گفتگو میکردند ناگهان جرقه ای در ذهنش  روشن شد  مادر بارها از بهترین دوستش ترنم سخن گفته بود یعنی این ترنم همان دوست محبوب مادر بود !!!!!!

مادر که تا آن موقع متوجه فرزانه نشده بود ناگهان او را دید و رو به فرزانه گفت : میبینی ترنم عزیزم چه قدر پیر شده ؟ !

همون موقع که از ترنم تعریف کردی باید میفهمیدم خودشه که به این زودی عاشقش شدی

و دیگر گریه امانش نداد

فرزانه هانیه و ترنم را تنها گذاشت تا راحت حرف هایشان را  بزنند و خودش تمام سعیش را برای تمرکز روی درسش کرد 2-3 ساعتی گذشت که هانیه  به دنبال  فرزانه آمد تا با هم به خانه ی ترنم بروند

یک خانه ی قدیمی  جالب و زیبا اما اتاق حامد یک اتاق کاملا امروزی بود یک تخت آکواریومی بسیار زیبا و تمیز که نشان از توجه صاحبش به آن بود و یک میز برگ کامپیوتر تشکیل دهنده ی یک قسمت از اتاق بود وقسمت دیگر مانند یک مخزن کتاب  یک کتابخانه بود  و یک عکس  از مردی که شباهتی با حامد داشت لابد پدرش بود

فرزانه سعی کرد وقتش را در اتاق حامد بگزراند تا مادرش و ترنم راحت باشند.......

فرزانه آنقدر غرق آکواریوم وکتاب ها بود که متوجه صدای در نشد

 از آن طرف حامد خیلی گرفته کلید را را چرخاند و وارد خانه شد  سر وته سلام و احوال پرسی را با یک سلام خشک . خالی به هم آورد هنوز  نمی توانست صحنه ی ملاقات علی و فرزانه را فراموش کند اینکه این علی که بود آزارش میداد هرچه به خود میگفت دست بردار کی تو چند روز عاشق میشه آخه !

حامد وارد اتاقش شد و متوجه فرزانه که لابه لای قفسه های کتاب خانه  غر ق شده بود نشد

رو به عکس پدر

گفت : بابا پسرت بهت احتیاج داره ! به یه مرد که باهاش درد دل کنه  کجایییییییییییییییییییییییییی؟!

بابا جلو چشم من یه دختر مظلومه  اما خودم دیدم با یه پسره وسط دانشگاه

دیگه ادامه نداد و رو به ماهیهایش گفت : بی خیال اونم مثل همه

فرزانه متوجه موضوع شد وقت خجالت نبود پس گفت : حامد اون علی بود دائیم تخصص  قلب و عروق میخونه

حامد با شنیدن  صدای فرزانه اول فکر کرد اشتباه کرده ولی وقت فرزانه را با یک جفت چشم باران ی اش دید گفت : تو باید منو متوجه حضورت میکردی !

فرزانه : اینطوری از دستت میدادم ، بعلاوه متوجه نشدم ! لحنش را عوض کردو ادامه داد :ببینم چرا بار هستی منو  گذاشتی لای کتابات ! ها !

حامد لبخندی زد به سمت در رفت وخیلی عامرانه گفت کامپیوترو رو روشن کن !

خودش رفت آبی به سر وصورت زد  و آمد

  داشت وبلا فاصله وصل شد ADSL

حامد : راستی تو این جا چه کار میکنی

فرزانه : مامانم با مامانت دوست قدیمی در اومدن

حامد اسم مامانت چیه ؟

فرزانه : هانیه

انگار حامد را برق گرفت خاله هانیه

او در خاطرات دور دستش هانیه را به یاد می اورد .........

مثل یک گربه بیرون پرید

حامد : وای خاله هانیه !!!!!!! خودتی

هانیه : آره وروجک محل ندادی که

حامد نشناختم اعصابمم از دست یک بنده خدایی.... خط خطی بود ............

یک ساعتی حامد وخاله هانیه اش مشغول بودند فرزانه میلش را چک کرد اما انگار حامد ول کن خاطرات گذشته نبود

فرزانه  : آقا حامد

حامد واکنشی نشان نداد

فرزانه تکرار کرد : آقا حامد کامپیوتر وخاموش کنم

هانیه : حامد فرزانه دخترمه داره صدات میکنه

حامد : سعادت آشنایی داشتم در ضمن آقا حامد نیستم

هایه خندید : فرزان ، این از بچگیش یه دنده است حامد صداش کن

فرزانه : من یه دنده ترم آقا حامد

حامد خندید : به فرزانه جوووووووووووون بگید باش تا اموراتت نگزره !

شوخی های حامد کمی حال هانیه را بعد از یاد آوری خاطره مرگ شوهر عزیزش بهتر کرد

کامپیوتر همچنان روشنو جمع همچنان درحال خوش گزرانی ......

حامد به فرزانه اشاره کرد بیا تو اتاق

فرزانه هم مطیعانه دنبالش رفت

حامد........   را به فرزانه معرفی کرد و فرزانه را ثبت نام کرد

برای انجام پروژه های کامپیوتری ودر واقع یک کار الکترونیکی ..........

هانیه : کلی خوشحال شد : اما من که کامپیوتر ندارم

حامد تو سایتتون هست میتونی از کامپیوتر قبلی منم استفاده کنی تو سوئیت بالاست

مودم  منم چهار پرته برات کابل کشی میکنم تو هم وصل شی

بالاخره میتونی 5 شنبه جمعه ها بیای

فرزانه و حامد غرق دنیای خود بودند که ترنم در زد

حامد : بفرمائید

ترنم با خنده گفت  : نه خواهش میکنم حامد خان شما بفرمائید !

حامد : بله !

ترنم : کوفت جلو هم خونه ایه جدیدمون اینقدر کلاس نزار بلند شید بیاین برا شام

حامد : هم خونه ی جدید !

هانیه گفت : اگه دخترم مزاحمتون نباشه

  به خاطر اخلاق خاصش گفتم بیاد سوئیت بالا زندگی کنه

حامد  ته دلش قند آب شد و لبخند زد

رفتند شام بخورند صدای در آمد علی بود آنشب به تمام آنان حسابی خوش گذشت

برای آخر هفته کلی کار داشتند

تمیز کردن سوئیت بالا بعلاوه ی آوردن وسایل فرزانه چیدنششان خرید کتب دانشگاهی

هر کدام ساعت ها وقت میبرد اما فرزانه وحامد بدون کمک هانیه و ترنم همه ی کارها را راست وریس کردند

هانیه : ماشا ا... به بچه ات ! چقدر کاری و آقاست

ترنم : این طوری نبود این طوری شد  دیییییییییی

هانیه : چی !

ترنم : گرفتار شده !

هانیه خندید : فکر کنم فرزانه ی من هم همینطور هیچ وقت نمیپذیرفت با یه پسر بیرون بره اصلا خجالت مهلتش نمیداد

ترنم : هانیه تو مخالفتی که نداری

هانیه : با چی ! خودشون که هنوز هیچی نگفتن

ترنم جدی ادامه داد: هانیه

هانیه : کی بهتر از تو  وپسرت

دو دوست داشتند در آغو شهم گریه میکردند

که حامد سر رسید
حامد : بابا بس کنید الان میشینم یه یک ساعت گریه میکنما مثل فیلم هندیه !

ترنم : بس کن مسخره ! فرزانه کجاست

حامد : مثل یه فرشته خوابید ( مثل اینکه از دهانش پریده باشد با همان لحن شوخ همیشگی کفت : آخرین تابلو رو که نصب کردیم رو یمبل غش کرد

ولی ترنم سوتی را گرفته بود : که مثل یه فففففرشته خوابید ......

حاممد باخجالت راهی اتاقش شد و تا شب هم پیدایش نشد

شب راهم گفت با سروش قرار دارد و رفت

هانیه : ترنم بچه رو اذیت کردی !

ترنم : پسر نداری که ببینی چه لذتی داره سربه سر گذاشتن باهاش اونم یکی مثل حامد بیخیال و تفاوت من !!!!!!!! اینجوری گیر افتاده !!!!!!!!

فرزانه حرف های آنان را شنید پس مادر ها همه چیز را میدانستند .....

هانیه فردا صبح زود راهی شهر خود شد

هانیه : من دخترمو داماد آینده مو به تو میسپارم !

ترنم : فدای عروسم بشم دییییییییی تو چهل سالگی عروس دارم شدم !

هانیه من برا فرزانه یه وقت آرایشگاه گرفتم برای آبرو  و های لایت

هانیه : ترنم تو که میدونی تو شهر کوچیک چی پشت دخترم میگن !

ترنم : از همین حالا بگم تابستون دخترم دخترم در نیاری تابستون فرزانه زن مردمه نه دختر تو

هانیه خندید : من که حریف تو نمیشم !

ترنم : معلومه که نمیشی تا جووننن حوصله دارن به خودشون برسن

شدن هم سن من و تو که باید عروس داری کننن !!!!!!!!!!!!

هاینه رفت و ترنم بعد از درست کردن سالاد فرانسوی محبوبش دو ساندویچ درست کرد وبه سمت دانشگاه راه افتاد .

شانس اورد فرزانه را راحت گیر آورد

فرزانه : سلام ترنم جون

ترنم : سلام کلاسات تموم شد !

فرزانه : اره هلاک شدم !

را بیفت میخوایم بریم آرایشگاه

در راه ترنم پشت ماشین نشست و فرزانه فقط درس خواند در آرایشگاه هم غرق درسش بود وقتی آرایشگر صدایش زد وشروع به بند انداختن کرد

فرزانه با تعجب گفت : فکر کنم اشتباه شده !

ترنم خندید : نه خیر کارتون بکنید بعد از اصلاح وابرو  تازه نوبت لایت بوددخترک داشت شاخ در می آورد ولی هیچ نگفت زیر سشوار هم فقط درس خواند ! بالاخره رتبه یک کنکور بود

بعد از اینکه ارایشگر کارش تمام شد و مو هایش را سشوار کرد تازه نگاهی به خود انداخت ! بدون شک این او نبود !

در راه مدام احساس بدی داشت پس به مامانش زنگ زد: مامان سلام اگه بدونی خاله ترنم چه بلایی !!!! سرم آورده !

هانیه خندید پس لطفا یک عکس از اون بلا بگیر و برام میل کن !

فرزانه باور نمیکرد این مادرش است پس بیخیال شد ونشست سر درسش !

وقتی به خانه رسیدند حامد داشت با نوت بوکش ور میرفت !

ترنم و فرزانه : سلام

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت : سلام شکر خدا شما درسم که نداری ! تا حالا کجا بودید؟!

فرزانه : راستش یه مسئله هست که نمی دانم چه طور حل میشود !

حامد : سرش را بالا کرد تا سوال را بگیرد و باچهره جدید فرزانه رو برو شد

پسر ک حسابی سنتی بود و دلش میخواست زنش !!!!! تا شب عروسی فرق شایانی نکند به خاطر همین حسابی ضد حال خورد ! تازه شانس آورد موهای فرزانه را نمیدید !

حامد : این عوض درس خوندنته ؟

فرزانه ساکت بود وترنم که انتظار این رفتار را نداشت گفت : حامد من بردمش

حامد : مادر من این تو یک شهر خیییییییییلی کوچیک زندگی میکنه شما اصلا کار خوبی نکردید بببین چه بالاییی هم سرش آورده کی دیگه اینو میگیره !

جمله ی آخر حامد تا ته دل فرزانه را سوزاند و دخترک به سمت سوئیت خود رفت !

چند لحظه به خود در آینه زل زد دلش میخواست بلند بلند گریه کند مگر قرار بود کسی جز حامد ............

چند بار به خود نهیب زد چند بار بهت گفتم اینجا تهرانه اینجا ........... تو فقط وسیله ی بازی حامدی تو هم براش مثل همه ..........

سعی کرد خود را جمع و جور کند حدودا ساعت دو ی نیمه شب بود که صدای زنگ سوئیتش به صدا در آمد

حامد بود !

حامد : حالا سوالت چی هست

بی خیال مثل همیشه داشت با موبایلش ور میرفت

فرزانه : هیچی خودم یه کاریش میکنم

و در را بست !

فرزانه مصمم بود رابطه ی احساسی اش را کم کند آخر اگر واقعا درست فهمیده بود و حامد هیچ علاقه ای به ازدواج با اونداشت واقعانمیتوانست این رابطه ی بیهوده را ادامه دهد

صبحانه اش را خیلی زود خورد ترنم را به خوابگاه رساند وکلی در راه با او خندید تا فکر نکند ناراحت است و به او گفت تا دیر وقت

 د رکتابخانه میماند تا درس بخواند

بعد از تمام شدن درسهایش میخواست به درسش برسد که یاد مسئله اش افتاد تا امروز تمام مسائل مشکلش با کمک حامد حل میشد ولی تصمیم گرفته بود کمتر به او وابسته باشد

در همین فکرها بود که پژمان نورائی ا زدانشجویان دکترا را دید او برایشان در کلاس های حل تمرین تمرین حل میکرد

فرزانه : سلام  آقای نورائی

پژمان : سلام خانم شایسته امری دارید

فرزانه ببخشید یه سوال دارم .

میخواین تشریف بیارید اتاق دکتر ایزدی من کلید اتاقشونو دارم مشکلتونو اگه بتونم حل کنم

فرزانه : ممنون

داشتند به سمت اتاق دکتر ایزدی میرفتند که موبایل پژمان زنگ زد

سلام آقا من تو اتاق دکتر ایزدی منتظرتم .

وارد اتاق شدند .

پژمان : سوالتونو ببینم .

فرزانه : بفرمائید .

پژمان چند لحظه سوال را نگاه کرد سوال سختی بود اما هر جور بود حلش کرد فرزانه قصد رفتن داشت که حامد وارد اتاق شد احوالپرسی گرمی با پژمان کرد اما قبل از آنکه چیزی به فرزانه بگوید او غیب شده بود.

فرزانه بعد از چک کردن میلش ودیدن آخرین پروژه های پارس کودرز به کتابخانه رفت غرق در درسش بود و متوجه گزر زمان نبود تقریبا همه رفته بودند.

حامد واقعا نگران شد ه بود اما بعد از انجام درس هایش آنقدر خسته شده بود که خوا ب به معنی واقع  کلمه او را ربوده بود .

فرزانه وقتی به خانه امدو فقط ترنم را منتظر خود دید احساس کرد واقعا به توجه حامد معتادشده است چرا که بی دلیل اشک از چشمان زیبایش میبارید اما نگذاشت ترنم هم متوجه موضوع شود

و ترنم خیال میکرد فرزانه وحامد به اندازه کافی هم را در دانشگاه میبینند  و جلوی او رعایت میکنند......

روز ها میگذشت و فرزانه دیگر داشت به وضع جدید عادت میکرد مثل دوره ی مدرسه فقط درس ودرس و درس

آن زمان هایی هم که حامد را میدید حرف خاصی بینشان رد و بدل نمیشد و تمام سوالات و اشکالاتش را هم پژمان حل میکرد اما هنوز هم فرزانه معتقد بود حامد خیلی باهوش تر است  چرا که  به خوبی به خاطر داشت در زمان خیلی کمتری به زیبایی جواب سوالاتش را میداد

این روزها ترنم احساس میکرد پسرش به واقع در تب عشقی که نمیتواند رک و راست در باره اش صحبت کند میسوزد چرا که فرزندش  کم حرف تر آرام تر وجدی تر شده بود شاید هم بار درس هایش بود شاید هم.........

چیز زیادی تا تعطیلات تابستانی نمانده بود و قرار بود ترنم هم همراه فرزانه به دیدن هانیه برود

ترنم : حامد جدی تو با ما نمیای ؟

حامد : نه مامان کارم زیاده

ترنم : حامد من و تو دوست بودیم ولی من احساس میکنم چند وقته غریبه شدیم احساس میکنم پسرم رک نیست دیگه آخه چرا ؟

حامد : هیچی مامان شلوغش میکنی ؟!

ترنم : حامد به من دروغ نگو

حامد در حالی که بیرون رو نگاه میکرد پرسید : خونه نیست ؟

ترنم : نه

حامد : مامان یکی از دوستام ازم خواسته ازش خواستگاری کنم

اونم من !!!!!!!!! من چه کار کنم پژمان دوست منه من نمیخوام ناراحتش کنم  ولی من نمیتونم

مامان من باید بین دوستم و عشقم یکی رو انتخاب کنم میفهمی؟

اولین بار بود که حامد فرزانه را عشقم خطاب کرده بود ولی ترنمبه جای شوخی با پسرکش آرام شروع به گریستن کرد : من نمیدونم این چه آزمایشیه

که هم تو سرنوشت من بوده هم تو !

حامد من بین هانیه و بابات فقط یک حق انتخاب داشتم ! خیلی سخت بود خیلی

حامد : بابا و خاله هانیه ؟!

ترنم : حامد واقعاتقدیر بازیای عجیبی میکنه ! هانیه یه دختر شهرستانی ساده بود که به سادگی دل به بابات داده بود

و من دختر خاله ی بابات ! توی عروسیه ما هانیه ............

واقعا توان گفتن ادامه یماجرا رو نداشت

انگار زنده شدن آن ماجرای تلخ که هانیه با بزرگواری آن را حل و فصل کرده بود تلخ ترین خاطرات ترنم بود

چند شبی در بستر تب افتاده بود حالش به واقع بد بود و حامد  داشت با یک عالمه سوال جدید دست و پنجه نرم میکرد

فرزانه با تمام توان از ترنم نگهداری میکرد ونمیدانست محبت های بی دریغ او حالش را بد وبد تر میکند .........

ترنم میترسید میترسید که هنوز در ته دل هانیه ی مهربان کدورتی باشد یا یکی از آه های  او در ان سال های دور دامن زندگی حامدش فرزند عزیزش را بگیرد شاید هم  ..........

ترنم : حامد به هانیه بگو بیاد اینجا من باید باهاش صحبت کنم

من نمیخوام تو تاوان اشتباه منو بدی اونماشتباه ناخواسته

مامان این چه حرفه شما آروم بخواب شما اون موقع فقط 13-14 سالت بوده چه کار میتونی کرده باشی !

ترنم : نپرس حامد نپرس فقط هانیه رو میخوام

حامد پاک گیج شده بود ولی میخواست خواسته ی مادر را بر آورده کند

بالا رفت و در سوئیت فرزانه را زد

فرزانه : چیه مامان چیزیشه ؟

حامد : مامان ؟! نه نه شماره ی مامانتو میدی ؟ ترنم میخواد

فرزانه : برات  اس ام اس میکنم یه آن هول شدم ترنم رو مثل مامانم دوست دارم

حامد : میتونم بیام تو

فرزانه : آره

حامد : پس چرا از جلوی در نمیری کنار ؟!

فرزانه کنار رفت

تا حامد وارد شود خود هم به آشپزخانه رفت و با دو لیوان قهوه ی ترکی که برای خود آماده کرده بود برگشت .

حامد : فرزانه مامانت از مامان من صحبت نمیکرد ؟

فرزانه : چرا خیلی وقتها میگفت بهترین دوستش بوده

حامد : همین ؟!

فرزانه : آره

حامد ببخش اما رابطه ی مامان و بابات خوب بود ؟

فرزانه کمی سکوت کرد وادامه داد

آره خیلی خوب ! مامان بعد از بابا شکست

حامد هنوز هم نتواسته بود به جوابی برسد پس خداحافظی کرد ورفت

با هانیه تماس گرفت و ماجرا را گفت خیلی سخت بود اما گفت و هانیه به جای جواب قول داد تا چند ساعت دیگر خود را برساند

حامد داشت در محوطه ی فرودگاه قدم میزد که موبایلش زنگ زد

هانیه بود

هانیه : حامد من مهر آبادم

حامد من تو محوطه ام میام جلوی خروجی بیاین

خیلی زود هم را یافتند

حامد : خاله ماجرا چیه ؟

هانیه : کدوم ماجرا ؟
حامد : خواهش میکنم

هانیه : ببین حامد ترنم داره زیادی ماجرا رو گنده میکنه ! هیچی نبوده

حامد : فکر میکنید من بچه ام ؟!

هانیه : نه اصلا پسرم اصلا ولی اون قصه خیلی ساله که تموم شده ! منم مثل دخترم درسخون بودم تهران دانشگاه رفتم عاشق شدم بهش نرسیدم برگشتم شهرم ازدواج کردم وخوشبخت بودم همین

حامد : عاشق بابای من ؟

هانیه : بس کن پسر

حامد : چرا  نمیگید ؟ مامانم خودش رو مقصر میدونه !

هانیه : حامد اون اشتباه میکنه

حامد : چرا ؟

هانیه : نمیخوای بس کنی ؟

حامد : من نباید بدونم چرا تقدیر میخواد فرزانه ام رو ازم بگیره

من نباید بدونم مامانم که به نظرم بهترین آدم دنیا بوده چه کار کرده ؟

هانیه :  به ترنم شک نکن بعلاوه مگه فرزانه مال توئه ؟

حامد : ببخش خاله من در شرایط روحی خوبی نیستم

هانیه : حامد هیچ وقت بهش گفتی که میخوایش ؟

حامد : الان زوده .....ماجرای پژمان رو که گفتم براتون

هانیه : حامد فرزانه یه دختره هر کسی حق داره ازش تقاضا ی ازدواج کنه دوست تو همکارت یه غریبه مگه نه ؟

حامد : ولی پژمان ......

هانیه : حامد از چشم تقدیر نبین بی توجهی تو باعث شده دوستت پی به علاقه ات نبره حالا هم دیر نشده شماره ی این دوستت رو بده به من

حامد : من نمیخوام از دستش بدم

هانیه : مشکل ترنم هم همین بود فکر کرد من واز دست داده و ازم دوری کرد .........

هانیه انگار دوست داشت یک نفر این ماجرا را بداند پس به سال ها پیش پرواز کرد

دانشسرای عالی سابق همین تربیت معلم الان قبول شدم اما خوابگاه جا نداشت

پدرم تونست یک اتاق تو یه خونه ی قدیمی جور کنه یکی از اون خونه هایی که شاید تو نمونه اش رو تو فیلم ها دیده باشی یک حیاط بزرگ که دور حیاط پر از اتاقه  و یکی از این اتاق ها شد نسیب ( یا نصیب ؟ ) من

بابا ت پسر صاحب خونه بود مهربون وخوش برخورد مدام به ما سرکشی میکرد گاهی منو تا دانشگاه میبرد و........

تا اینکه یه روز مادر بزرگت که انگار بو برده بود قصه از چه قراره اومد باغچه ( به اون خونه میگفتیم باغچه )

کلی چیز بار من کرد حامد جان اون موقع ها عشق وعاشقی باب نبود مخصوصا بین خانواده های مذهبی و سنتی قدیم

 خواست منو از خونه بندازه بیرون که پدربزرگت نگذاشت و پدرت که خوب میدونست اگه بیشتر پا فشاری کنه مادرش قصه رو میزاره کف دست خانواده ی من سکوت کرد و دیگه به باغچه نیمد

باغچه جای بزرگی بود و خیلی ها عروسیشونو اونجا میگرفتند

و همه تو مهیا کردن خونه کمک میکردن دنیا مثل الان نبود

القصه عروسی ای  به پا بود ومن هم در حال کمک که فهمیدم داماد پسر صاحب خونه پدر شماست سخت بود ولی گذشت

 من درس خوندمو شدم معلم وبا درآمدم و وام تونستم یه خونه ی فسقلی بخرم یه روز که رفته بودم مدرسه یه دخترک که به زور میاومد 17 سالش باشه اومده بود تا سوم راهنمایی نامنویسی کنه اما ازدواج کرده بود و یه بچه ی 2 ساله ی نازم داشت میخواست بچه اش رو هم بیاره چون کسی حاضر نبود بچه اش رو نگه داره تا اون درس بخونه شوهرش هم کار میکرد و نمیتونست بچه رو نگه داره

اونجا با ترنم و پسر نازش حامد آشنا شدم

حامد : من ومامان

هانیه : آره ،چه میدونستم ترنم زن عشق سابقمه ! گفتم بچه اش رو بیاره من به عنوان بچه ی خودم میسپرمش مهد کودک مدرسه !

رابطه ی من وترنم هر روز بهتر و بهتر میشد

تا اینکه یه روز مادر شوهرش  من رو دید و از ترنم خواست رابطه اش رو با من قطع کنه ترنم  خیلی خواهش کرده بود تا علتشو بدونه و حمید قبل از اینکه مادرش چیزی بگه قصه رو گفته بود ! ترنم چند وقتی تو بستر بیماری افتاد . و همش خودشو مقصر میدونست که چه میدونم من زندگیم تباه شده

و مادربزرگت دست بردار نبود که من اومدم تا زندگیشونو نابودکنم !

منم که دیگه تاب اونجا موندن رو نداشتم رفتم  سپاه دانش و شروع کردم به تدریس به بچه های یه روستا یه معلم دیگه هم اون جا درس میداد آقای فرهاد شایسته

من با فرهاد با زندگی عارفانه آشنا شدم

با عشق واقعی با ..........

فرهاد جواب صبر من بود حالا به نظرت به جز خوشقلبی مامانت تقصیری داره ؟

حامد از ته دل خندید دوباره خودش بود پس با شیطنت کودکانه

ا ی گفت : ببخشید شما چند سالتونه ؟! قصه خیلی قدیمی به نظر میادا

هانیه خنده اش گرفت :10 سالی از مامان تو بزرگترم زیاده ؟ نا قابل 50 سال !

حامد شیفته ی صبر و لحن آرامش بخش هانیه شده بود

هانیه : شماره ی دوستتو ندادیا

حامد : برای چی میخواین ؟

هانیه :به من اعتماد نداری ؟!

حامد شماره ی پژمان را داد

هانیه بی وقفه تماس گرفت :

سلام پسرم

خوبی

من مادر فرزانه شایسته هستم

بله دوستت حامد بهم گفت

پسرم قصه از این قراره که دختر من نامزد داره و تو از نامزدش خواستی ازش خواستگاری کنه

آره پسرم حامد

نه خودتو سرزنش نکن

با خودش تماس بگیر

چه حرفیه ؟!

از شنیدن کلمه ی نامزد داشت قند توی دل حامد  آب میشد که موبایلش شروع به زنگ زدن کرد :

سلام پژمان جان

جان نه چه حرفیه

ببخش نخواستم ناراحتت کنم

چشم شیرینی هم میدم انشا الله

پژمان خیلی مردی

حالا یه دفه تحویلش گرفتیما

نامرد خودتی

باشه بابا شیرینی میدم دیگه

ای بابا !

و شوخی شوخی شوخی ..

هانیه با علی تماس گرفت و فقط گفت وقتشه !!!!

حامد : وقت چیه وقت اعدام من ؟ هانیه با لخنی جدی گفت :

100 در 100 برو خونهتون تا به حسابت برسم باورش شده نامزد دخترمنه میخواد شیرینی هم بده !

 

حامد همراه هانیه وارد خانه شد هنوز فرزانه خانه نبود

هانیه : تو کجا اومدی دنبال من برو دنبال دخترم

حامد : چشم

هانیه : چه چشم گو هم شده !!!!!! به ترنم تا حالا گفتی چشم ؟!

حامد : شما امر کنید میگم چشم مامان جون

هانیه : روتو زیاد نکن زن ذلیل دخترم هنوز جواب نداده ها !

حامد هر جور بود فرزانه را راضی کرد دست از آخرین کلاس بکشد و به خانه برود .

و در راه حامد حتی یک کلمه هم نمیتوانست حرف بزند چند با ر فرزانه را زیر چشمی نگاه کرد

فرزانه : چرا اینطوری نگاهم میکنید ؟

حامد : آخه امروز خیلی ناز شدی !

فرزانه  به یاد نداشت حامد اینطوری با او حرف بزند  : پرو نشو !

و دیگر تا خانه سکوت وسکوت

و از آن طرف ترنم وقتی چشم گشود هانیه را بالا ی سرش دید و گفت : دیدی هانیه تقدیر داره با بچه ام چه کار میکنه !

هانیه : تقدیر داره با بچه ی تو چه کار میکنه یا با منو بچه ام

انصشافش این بود من میشدم  مادر شوهر !!!!!!

ببین ترنم گفته باشم دخترمو اذیت کنی کشته ای

 ترنم همچنان  آرام اشک میریخت

هانیه کی میخوای اون قصه رو فراموش کنی ؟! بلندش وکه امروز یه خبراییه میوه داریم یا برم بخرم ؟

و نقشه اش را برای ترنم گفت و هر جور بود ترنم را فرستاد دوش بگیرد

فرزانه تا رسیدندمثل فشنگ پرید پایین حامد زیر لب گفت وایستا با هم بریم تو و برای اینکه فرزانه  حسابی کفری کند تا میتوانست طول داد

هر دو وارد شدند  

بامادر بزرگ حامد

پدر و مادر بزرگ فرزانه

علی دائی فرزانه  و رخساره عمه ی حامد مواجه شدند .

ترنم آرام گفت : بچه ها هانیه تو اتاق منتظرتونه

بچه ها سلامی کردند و به سمت اتاق راهی شدند

فرزانه : سلام مامان

هانیه : سلام دخترم راستش سریع میرم سر اصل مطلب حامد از من خواسته تا بهت بگم یکی از دوستاش به نام پژمان نورائی ازت تقاضای ازدواج کرده

فرزانه منتظر خبر بهتری بود واقعا نمیتوانست نفس بکشد بی هیچ جوابی به سمت دری که به حیاط باز میشد رفت

و حامد مات داشت نگاه میکرد

حامد : خاله این چه کاری بود قضیه ی پژمان که منتفی بود  !!!!!!!

هانیه : خواستم مطمئن شی چقدر دوستت داره

حامد هیچ نگفت و به سمت حیاط رفت

فرزانه به درختی تکیه داده بود  حامد در حالی که داشت با موبایلش ور میرفت گفت : شنیدی میگن اگر دیدی جوانی بردرختی تکیه کرده بدان عاشق شده است وگریه کرده !

حالا نکنه رتبه یک کنکور امسالم اسیر شده ! چه دلبری بوده اونی که دل تو رو برده !

هنوز هم فرزانه سرش پایین بود وهیچ نمیگفت

حامد : به مامانم بگم برام اسپند دود کنه چش نخورم انقدر دلبرم ها ؟! نمیخوای سرتو بالا کنی ؟!

فرزانه : حامد مامان در مورد دکتر نورائی راست میگفت ؟

حامد : کرم از خود درخته معلوم نیست چه کار کردی بنده خدا گرفتار شده !

فرزانه : یعنی همه چی تمومه

حامد : چی مثلا ؟!

فرزانه : با بغض گفت توکه میدونی  آخه من  توی دیوونه رو دوست دارم

حامد : آفرین گوش کن

صدایش را ضبط کرده بود

حالا دیگه هر وقت زدی زیرش من میدونم با تو

 فرزانه :

این که انصاف نیست اگه تو  زدی زیرش چی ؟

حامد ضبط  صوت موبایلش را روشن کرد و چشم در چشم فرزانه گفت : نه تنها دوست دارم بلکه قول میدم هیچ وقت دیگه نزارم چشمای خوشگلت  غصه دار بشه فرزانه ی خودم

فرزانه لبخند پیروز مندانه ای زد وگفت

حالا جای شادی و دوستش  خالیه

حامد : بد جنس ! بله رو دفه اول بدیا

فرزانه : چی ؟!

حامد : پیچ پیچی ! شرطی چیزی ؟

فرزانه : وقتی باهام حرف میزنی موبایل بازی نکن

حامد : ببخش من منصرف شدم فرزانه جون میتونی بری خونتو ن من بدون موبایلم نمیتونم

فرزانه زد زیر خنده همراه با خنده اشک هایی هم که قورت ( غورت ؟!) داده بود از چشم هایش میبارید اشک شوق بود ........

ترنم که مثلا آمده بود بچه ها را صدا کند غرق تماشایشان بود

هانیه : تو وایستادی داری دیدشون میزنی میگم برو بگو بیان !

ترنم بیرون رفت بچه ها فعلا بیاین تو بقیه ی حرف ها باشه برای بعد

داخل شدند

مادر بزرگ حامد گفت : رسم شده دخترا به اسم درس خوندن بیان تهرانو پسرای مردم و تور کنن