رنگی نوشت : هنوز که چشم نخوردم شکر خدا دیییییییییییییییییی
پایه اید بریم سر قصه ؟ پس یا علی
مرسی از نظرات همه ی دوستان راستی
دیگه واقعا بریم سرا قصه
شب هنگام بود که به تهران رسیده بودند
تهران مثل یک نگین میدرخشید ،اما این تنها تصویری نبود که در انتظار فرزانه بود .
تا چشم کار میکرد چراغ !و هر چراغ نشان از یک خانه! و هر خانه را اگر نماد 3 نفر هم بگیریم این همه انسان! این هه عقیده! این همه تقدیر !...........
که میدانست ؟ شاید امروز روز ازدواج یک نفر بود ،شاید هم روز طلاق کسی دیگر !تولد یکی و مرگ یکی دیگر !خیلی پیچیده بود !
در این شهر بزرگ انسان ها برای هم وقت نداشتند! شاید یک خواهر و برادر سالی یکبار بیشتر هم را نمیدیدند اما عجیب بود ،این انسان ها در دنیای مجازی خیلی گرم از هم استقبال میکردند !!!!
چاره ای نبود، دائی علی باید فرزانه را به خوابگاه میرساند وخود به بیمارستان میرفت. شب کاریهایش به عنوان یک رزیدنت قلب وعروق، شروع شده بود .
حالا فرزانه مانده بود و یک دنیا دلواپسی !
آرام در زد و وارد اتاق مسئول خوابگاه شد .
خوابگاه هنوز در حال تعمیرات بود، قبلا اتاقی را در کوی فاطمیه ( یکی از خوابگاه های دانشگاه تهران ) گرفته بود .
فرزانه : سلام
خانم فرجام : سلام دخترم
فرزانه : من فرزانه شایسته هستم
زن لبخند زد میشناسمت دخترم، تو تلوزیون دیدمت !تو واقعا ماییه افتخاری گلم!
فرزانه از اینکه این زن انقدر مهربان است ،خیلی خوش حال شد .
لحن زن خیلی دوستداشتنی بود .یک زن حدودا 39 – 40 ساله ی بلند قد با چشمانی بسیار جذاب و یک لبخند منحصر به فرد دوستداشتنی ....
فرزانه : خانم فرجام هم اتاقیام اومدن ؟
خانم فرجام : نه فرزان جون !ببینم میتونم اینطور صدات کنم ؟
فرزانه : بله حتما !
خانم فرجام : میشه منو ترنم صدا کنی ؟
فرزانه : چه اسم قشنگی ! ترنم چشم
ترنم و فرزانه در حال گفت وگو بودند که ناگهان صدای زنگ در امد ترنم برخواست و جواب آیفون را داد
بله ؟
کوفت ! چی چی ؟!باز زده به سرت حامد !بیا تو ببینم چی میگی ؟
و رو به فرزانه گفت: پسرمه !
یک پسر خوش پوش با چشمانی کپی ترنم وارد شد .حدودا 25 ساله وگفت :
How are you mama ?
ترنم : خدا یا شکرت که این پسر ما عقل درستی نداره ! هوا موا من حالیم نیست !به زبون آدمیزاد !حرف بزن ببینم چی میگی ؟ پسر باخنده گفت :
nothing important
ترنم :حامد میزنمتا !
حامد: من چاکر مامان جونمم هستم .
ترنم : چی چی جونم ؟
حامد: اهاخانم فرجام و نیشخندی زد
ترنم د رحالیکه کیفش را برداشت تا به سمت پسرش پرت کند گفت : چی چی ؟
حامد : بابا نزن ترنم جووووووووووووووون خوفه ؟
ترنم رو به فرزانه گفت : میدونه من دوست دارم ترنم صدام کنه اذیتم میکنه !
حامد که تازه متوجه حضور فرزانه شده بود ،چند لحظه فرزانه بر انداز کرد و سلام کرد .
سپس مشغول ور رفتن با موبایلش شد ....
ترنم :فرزانه شام خوردی ؟
فرزانه : راستش .........
ترنم : آخ جون میریم فست فود سروش دوست حامد !
ونگاهی به حامد انداخت ...
حامد : من میرم تو ماشین منتظرم و
مادر برای اولین بار بود که میدید پسرش دختری را با مهر نگاه میکند
فرزانه هیچ نگفت
اماترنم رو به حامد گفت : حامد !فرزانه رو کمک نمیکنی وسایلشو بالا ببره ؟
برعکس همیشه پسر جوان بی هیچ اعتراضی دو تا از ساک ها را برداشت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد !
ترنم همان شب متوجه شد ،پسرش در دام افتاده است !
پسر بیخیال و زیبا یش که تمام دختر های خوابگاه عاشقش بودند ....
ناگهان وسط پله ها در یکی از چمدان ها باز شد و محتوایش که کلش کتاب بود روی زمین پخش شد....
حامد : وااااااااااااااای چه قدر کتاب !!!!!!!!
فرزانه با خجالت زیر لب گفت : فکر کردم میخواین بگین وای ریختمشون!
حامد : با شیطنت گفت : دوست داری اینو بگم ؟
فرزانه هیچ نگفت یعنی حامد مهلت نداد!!!!!!!
چون ناگهان فریاد زد: وووووووویییییییی
بار هستی میلان کوندرا میتونم قرض بگیرمش ؟
برق چشمان حامد باعث شد فرزانه مخالفتی نکند هرچند حامد منتظر اجازه ی فرزانه هم نمانده بود !و کتاب را در آغوش گرفته وداشت میرفت ! اصلا انگار یادش رفته بود امده تا اساس فرزانه را بالا ببرد! فرزانه کلافه شروع به بالا بردن وسایلش کرد که آقا با ز فیلشان یاد هندوستان کرد !!!! و به سمت فرزانه تقریبا حمله ور شدند !
فرزانه وقتی به خود آمد که کتاب در دستش بود و حامد داشت تمام وسایل را بالا میبرد !
فرزانه به عمر همچین آدم عجیبی ندیده بود !
آنقدر حامد وترنم سر به سر هم گذاشتند که فرزانه ی مظلوم آنشب داشت از خنده میمرد بیچاره مادر چه قدر ناراحت بود که نکند به ددخترش سخت بگزرد !
ترنم شب را پیش فرزانه ماند، تا دخترک از تنهایی نترسد و راحت بخوابد! اما فرزانه از استرس فردا ،روز اول کلاس ها، نمیدانست چه کند.
هرچند زمان ثبت نام با محیط دانشگاه آشنا شده بود ،اما............
چند بار تا صبح بلند شد و ساعت را چک کرد تا نکند دیر برسد !!!!!!!!!!
صبح ترنم هر جور بود صبحانه را به خوردش داد !
ترنم مثل یک مادر برایش دلسوزی میکرد .
هر جور بود راهی شد ....
سرویس ها به قطار جلوی درب خوابگاه ایستاده بودند، هرچند خیلی نو نبودند ولی خوب شنیده بود خوب سرویس دهی میکنند. از خوابگاه به پردیس مرکزی ( انقلاب ) و سر راه از جلوی تمام دانشکده ها ی دانشگاه اعم از فنی های بالا و تربیت بدنی، زبانهای خارجی ،فیزیک ،مدیریت ،اقتصاد، علوم اجتماعی یا به قول بچه های دانشگاه پردیس دو عبور میکرد .
ایستگاه سرویسها جنب درب شرقی دانشگاهش بود ،بچه ها یکی یکی پیاده شدند تا نوبت به فرزانه رسید .
فرزانه نمیدانست چرا؟ اما خیلی دلش میخواست از درب جنوبی از زیر سر در معروف وارد شود ............
پس قدم زنان خود را به آنجا رساند ؛با افتخا ر کارت دانشجویی موقتش را نشان داد و وارد شد ! باور نمیکرد این همه راه باشد ،حسابی از هوسی که کرده بود پشیمان بود !اما چاره ای نبود.
وقتی به دانشکده ی فنی رسید؛ واقعا نا نداشت و نمیدانست تکلیفش چیست؟ واز کجا باید بداند کلاس ریاضی یک فنی مهندسی ،که درس ساعت
8-10 اش بود کجا تشکیل میشود ؟! دو دختر با ظاهر های عجیب متوجه کلافگیش شدندو او را راهنمایی کردند، که روی مکان کلاس ها زده شده است !
کلاس اول تازه تمام شده بود که فرزانه باز آن دو دختر را دید، که پشت سرش بودند .
یکی از آنان جلو آمد وگفت : سلام دوباره ! اسم من مژگانه، من با دوستم شرط بستم تو رتبه یکه هستی ؟ مگه نه ؟!
فرزانه با خجالت تصدیق کرد و آن دو دختر از این همه تواضع او حسابی کیفور شدند !دانشجوی معماری بودند و البته درس های عمومی مهندسی در فنی پردیس مرکزی برقرار بود، پس در چند کلاس هم کلاسی فرزانه بودند .
در حال حرف زدن بودند که ناگهان شادی دختر دیگر رو به مژگان گفت : اون جا رو !!!! جناب خوشتیپ اینجا چه کار میکنن یعنی ؟!!!!!!!
مژگان : داره دنبال کسی میگرده انگار !
و رو به فرزانه ادامه داد :المپیادی بوده مثل تو داره نانو تکنولوژی میخونه البته ارشد !چشم همه دنبالشه ولی آقا به عهدی محل نمیده !!!
فرزانه آنقدر ساده بود که به وضوح برگشت و به پسرک نگاه کرد این که حامد بود !!!!!!!!!
حامد هم فرزانه رادید و انگار یافت انچه را که دنبالش بود .
حامد : سلام خانما
و رو به فرزانه گفت : دو ساعته دارم دنبالت میگردم! آخه کی روز اول میاددانشگاه ؟
فرزانه : بله ؟
حامد : بده اون برگه ی انتخاب واحدتو ببینم
خودش متوجه شد دارد زیادی آمرانه صحبت میکند پس افزود: لطفا !
فرزانه بی حرف برگه را در آورد و به دست حامد داد....
حامد نگاهی به آن انداخت وگفت : صابریان که نمیاد این هفته رو ،
موسوی هم عمرا بیاد خوب میمونه نیکخواه بهرامی که میادمتاسفانه ......... با این حساب تا 4 وقت داریم
با کلی ذوق گفت: پس بیا بریم میخوام سورپریزت کنم!!!
فرزانه داشت شاخ درمی آورد ! انگار این پسر 100 سال بود او را میشناخت ! نمیدانست چرا با شادی و مژگان ،که داشتند از تعجب میمردند ،خداحافظی کرد ودنبال حامد راهی شد !
بماند که بدش نیامده بود!
البته فکرش را هم نمیکرد این پسر شوخ بیخیال المپیادی باشد !



