داستان دنباله دار

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
گذر زمان قسمت آخر

نخون جونم نخون

برو از قسمت ۱۲ به بعد جدیده نخوندی

من تا آخرشو گذاشتم

شما تیکه تیکه بخونید چشمای خوشگلتون درد نگیره مخصو صا نرگس خانم گل

و الهه ی عزیزم

بچه ها شنیدید مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد اگه شما ها یک چند تا کامنت برا آدم بزارید آدم متوجه میشه دارید میخونید

من واقعا این طوری احساس میکنم دارم را دیوار صحبت میکنم

یک کم در مورد قصه نظر بدییییییییییییید

 

بعد از ظهر یک روز بارانی بود  ستاره هم تحویل پروژه  داشت هم خسته بود هم دست تنها برای کارهای بهشت معلوم نبود خانه ی دائی سامانش چه خبر بود شاید هم همان قصه ی قدیمی خواستگار بود و هیچ کس  جرئت نمیکرد به ستاره چیزی بگوید به خانه که رسید صدای صدرا همه ی خانه  رابرداشته بود  لابد دائی اینها آنجا بودند اصلا حوصله نداشت پس قبل از اینکه کسی متوجه اش شود به اتاقش پناه برد البته او نتوانسته بود آمدنش را از یک جفت چشم تیز بین که منتظرش بود پنهان کند

ستاره داشت به نقاشی های قدیمی نگاه میکرد با رها و بارها این نقاشی ها را درکلاس های روانشناسی اش تجزیه و تحلیل کرده بود خاطرات را خوب به خاطر نداشت اما ........

صدایی گفت :

این نقاشیای کودکانه انقدر جذابن  

ستاره احساس کرد خیالاتی شده است آنقدر به مردک فکر کرده بود که میدیدش و صدایش رامیشنید !

اما انگار واقعا سامان کوچولو ی آنروزها این جا بود

 سامان : ستاره گوشات مشکل پیدا کرده !

ستاره در حالی که سعی میکرد دفتر را قایم کند گفت: سلام

سامان:سلام دوست قدیمی 

ستاره : تو سامانی ؟

سامان : اگه خدا قبول کنه !!!!!!!!

ستاره : خوبی ؟چه قدر بزرگ شدی

سامان : مگه تو کوچولو موندی !

ستاره : بریم بیرون

سامان : احساس کردم حوصله ی جمع رو ندار ی

ستاره : گاه این طوریم نمیدونم چرا

سامان با شیطنت گفت : اون وقتا به نقاشیای من پناه میبری !

ستاره :آره به کودکیام به کودکیامون به تاب بازیامون به نقاشیهام به نقشی هات به هرچی که بو ی ریا نده به هر خاطره ی ای که راست راسته نه مثل امروز که همه ادا در میارن دروغ میگن

سامان : میخوای به او روزا برگردیم ؟

ستاره  با خنده گفت: چیه ماشین زمان داری یا جادو گری؟

سامان در حالی که سرش رو پایین میانداخت گفت : تو جادوگری که با یک نگاه منو دلبسته کردی ..........

سامان آرام بیرون رفت انگار نه انگار که تاچند لحظه یپیش داشته برای اولین بار اظهار عشق میکرده گفت : مامان بارون میشه وساطت منو بکنی برم بهشت رو ببینم

صدرا : نیمده پسر خاله شد ! مامان بارون !!!!!!!!!

سامان : مامان بارونت اول مامان من بوده ا فسقلی بعدشم من نیمده پسر خاله نشدم داداش شدم ! اصلامیدونی اسمتو رو واسه خاطر من گداشتن صدرا

 

همه خندیدند

صنم گفت :حالا سامان جون ستاره کجا بودکه تو باهاش بری !

سامان  جوان : همین الان اومد

دائی سامان که احساس کرد صنم خواهرش دارد به عشقی که به نظر او نه الان بلکه 20 سال پیش پدید آمده بود شک میکند  گفت : ای بابا هی سامان سامان میکنن من قاطی کردم

هی خیال میکنم با منید

بارن خندید و گفت: کی با تو کارداره پیرمرد !

صدرا : خوب بابای منو صدا میکنیم : سامان خان

انقدر بامزه سامان خان را ادا کرد که همه خندیدند

سامان خان به سامان جوان اشاره کرد که بیا و خودش در اتاق ستاره رفت دست ستاره را در دستش قرار دادو گفت : من و باران خیلی لفتش دادیم شما دل دل نکنید

و رو به سامانکرد وگفت : ببینم چه میکنی مرد

ستاره روی نگاه کردن به دائی را نداشت

دائی سامانش که خوب میدانست نگرانی ستاره مامان بابایش هستند دستش را زیر چونه ی ستاره گذاشت با نگاهی به چشمان ستاره که از نگاه کردن به چشمان دائی طفره میرفت گفت : رضا و صنم با من تو اقا سامان ما رو دریاب

سامان جوان قدر شناسانه سامان خان را در آغوش گرفت و گفت: پدر ی رو درحقم تموم کردید

سامان خان پسر را در آغوش کشید احساس اینکه این پسر پسر خودش باشد غرور آفرین بود سامان جوان هیچ کم نداشت ............

 آن شب بچه های بهشت ساعت ها صحنه های عجیبی دیدند

خانم مدیر وقتی از ماشین پیاده شده با مرد جوانی تا لب تاب هامسابقه ی دو داد

مرد جوان با اینکه جلوتر بود ایستاد و دست در دست خانم مدیر می چرخید انقدر که لابد سرشان گیج رفته بود خانم مدیر همشه میگفتاین کار خطر ناک است !!!!

 تازه با مرد جوان ساعت ها کودکانه تاب بازی کرده بودند و مثل سال ها پیش باز هم مرد جوان سعی میکرد پاهایش را کمتر بالا ببرد شاید این بار هم میخواست نبرد نه به خاطر اینکه آغاز جدایی بود نه

 به خاطر آغاز یک زندگی آغاز یک عشق

 

//////////////////////

 

سال ها بعد یا شاید قرن ها بعد دیگر نه بارانی بود نه سامانی نه صنم نه رضا نه سامان جوان نه ستاره ونه ...............

اما بهشت بود با تمام خاطرات قشنگ هزاران عشق پاک که شاهدش بود .......

زمان گذشته و می گزرد و خاطرات را چه ما باشیم چه نباشیم در یاد دارد

خاطرات عشق ها غم ها و ناآرامی ها ......