داستان دنباله دار

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
گذر زمان قسمت پانزدهم

صبح از شدت گشنگی از خواب بیدار شد

برای اینکه جا به جا غش نکند یک تیکه شونیز شوکلاتی در دهان گذاشت در یخچال یک قابلمه ی پر از ماکارونی داشت پس تصمیم گرفت به جای صبحانه ی شام رمانتیک تک نفره بخورد !

یک دوش کامل و بعدهم یک عالم ژل وکرم پس از حمام حسابی میتوانست حالش را جا بیاورد

اما قبل از عملی کردن ایده اش باید ماکارونی ها را روی بخاری میگذاشت تا گرم شوند

همین کار راکرد ناگهان به فکرش رسید یک معجون از سوسیس و پنیر پیتزا و گوجه برای روی ماکارونی تهیه کند

بعد از  دوش وبه قول خودش ژل بازی یک آرایش تمام عیار کرد یک لباس دکلته ی سیاه براق

( یک لباس شب به تمام معنا ) پوشید مگر خودش دل نداشت !

خودش هم خنده اش گرفته بود

اما ادامه داد تمام پرده ها را کیپ کرد  آنقدر کیپ که واقعا انگار  شب است

تمام در ها را به حال بست حالا واقعا یک حال تاریک داشت !

توی خانه ی قدیمی باران آن روز در ودیوار هم متعجب شده بودند

اما باز هم باران کم نیاورد غذا را توی یک بشقاب چینی قدیمی که یادگار مادرش بود ریخت

تازه گل هایی گه سفارش داده بودهم رسید یک دسته ی بزرگ نرگس آن ها را با دقت توی گلدان بلوری جدیدش چید

برای چند لحظه احساس کرد خیلی جوان تر از یک انسان 32 ساله است کلی سس روی ماکارونی اش خالی کرد بعلاوه ی معجون عجیبش

تا نشست مشغول شود زنگ در به صدا در آمد بدتر از این نمیشد میخواست خود را به نشنیدن بزند اما اگر اتفاقی در بهشت افتاده بود چه ؟!!!

سامان پشت در بود

سامان : سلام باران میشه در رو بزنی ؟

باران : نه امری دارید ؟

سامان : نه !!!!!!!!!!! خوب یک لحظه بیا پایین

باران چاره ای نداشت پس گفت: بیاین تو

باران نمیدانست چه کند همین یکی را کم داشت

در را زد و رفت تا لباسش را عوض کند اما نرسید آرایشش را پاک کند سامان داشت از تعجب شاخ در می اورد

سامان وقتیآن سور وسات رادید  با خنده گفت: ببخشید ساعت چنده ؟

باران خنده اش گرفت  : خوب هوس یک شام رمانتیک کرده بودم شب ها هم انقدر خسته ام که ...........

سامان حالا با صدای بلند میخندید: پس تصمیم گرفتی به جای صبحونه یه شام رمانتیک بخوری!!!!!!!!!!!!!

باران میدانست واقعا مسخره است اما به روی خود نیاورد

باران : تنهایی آدم رو دیوونه میکنه

سامان با شیطنت گفت :خوب چرا تنها موندی این همه عاشق سینه چاک داری !

به صورتش اشاره کرد وادامه داد: اینم از الطاف یکیشون

باران تازه متوجه کبودی صورت سامان شد

باران : با شهرام درگیر شدی ؟

سامان امروز از دنده ی شوخی بلندشده بود : من نه ایشون با بنده درگیر شدن حالا به چه جرمی خدا عالمه

شیطنت از چشمهای زیبایش میبارید

سامان : حالا ببینم نمیشه این شام رمانتیک ببخشید صبحونه ی عجیب  رو دو نفره بخوریم !

باران: چرا نشه ؟

هر کس جز سامان بود مزاحم به شمار میرفت اما سامان با وجود آن خاطرات تلخ مرد رویاییش بود

هر دو مشغول شدند هر دو با اشتها

باران : شما من  مسخره میکردید ؟! نه اینکه خودتون اصلا لب نزدید

سامان : باران خودتون نه خودت خواهش میکنم من رو مثل یک برادر بپذیر تو هم  مثل صنم

این جمله باران را آتش زد مثل برادر   !!!!!!!!

هرچند سامان هم حال بهتری نداشت او شاهد حر ف های باران و شهرام بود و فکر میکرد کاری کرده است که محال است دیگر باران تن به ازدواج دهد پس تصمیم گرفته بودمثل یک دوست خوب همیشه داشته باشدش

باران رفت تا آرایشش را ملایم کند تا به بهشت برود

در همین حین سامان میز را جمع کرد شمع هارا فو ت کرد

کاش این جاخانه ی خودش بود 

مهم خانه نبود صاحب خانه بود

 کاش  میشد صاحب این صاحبخانه شود شاید گذر زمان میتوانست همه چیز را درست کند

باران داخل شد وبه خاطر زحمتش تشکر کرد

سامان : پوشیدی یعنی باید برم !؟

باران : نه داداشی باید منو به بهشت برسونی

کاش انقدر با احساس داداشی خطابش نمیکرد  

ان روز و روز های بعد سامان بعد از ظهر هایش را در بهشت میگزراند

یکی دو ماهی گذشته بود وداداشی داداشی از دهان باران نمی افتاد

سامان : باران میتونیم کمی باهم صحبت کنیم

باران :چیزی شده !؟

سامان : ببین باران تو تخصصتو کاملا گذاشتی کنار نمیخوای شرکتتو دوباره راه بندازی

باران سکوت کرد نمیتوانست بگوید هنوز جرئت نکرده ساختمانی را که سامان 4-5 سال پیش به او تحویل داده بود را ببیند

باران : نمیدونم

سامان : خوب بیا بریم ساختمونشو ببین حد اقل ببینیم ها ؟

باران پذیرفت اما سامان انگار خیلی هیجان داشت

وقتی وارد راه پله شدند با وجود اینکه ساختمان نو وشیک بود انگار در آن خاک مرده پا شیده بودند سامان از باران خواست خودش کلید را بندازد

باران فکر کرد این دومین افتتاحیه ی ساختمان است یک بار همه بدون سامان و اینبار هیچ کس

ولی  با سامان  اما این افتتاحیه کجا و آن افتتاحیه کجا !

قطعا این لذت بخش تر بود

آرام زیر لب زمزمه کرد:

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه 

                                                 هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا

هنوز در همین  حال بود که وارد شد همه جا خاک گرفته بود امانمیشد انکار کرد که عالی ساخته شده است دفتری که مثلا دفتر خودش بود را دید به سمتش رفت تادر  را باز کند که ناگهان صدای دست و گیتار و بلند شد اصلا نفهمید تمام همکاران قدیمی اش اینجا چه میکنند نگاه قدر شناسانهای به سامان انداخت و آن روز را حسابی خوش گزراند