گریه ی صنم بند اومدنی نبود نمیدونم انگار ماشین ناخدا گاه تا بام تهران رفت وقتی رسیدیم پیاده
شدم تهران که هر روز بزرگ وبزرگ تر میشد زیر پام بود با یه عالم چراغ روشن ؛ اگه هر چراغ نشون یه خونه باشه
نشون حد اقل ۳-۴ نفر آدم که هرکدومشون یه دنیان واسه خودشون
واسه یکی امشب بهترین شب زنگیشه
و واسه یکیمثل صنمم..........نمیدونم چرا دلم بهم میگفت اتفاق خیلی بدی افتاده
اتفاقی که منم توش مقصرم
صنم پیاده شد و اونقدر به پرتگاه نزدیک شد ناخدا گاه به سمتش دویدم وگرفتمش چه کار میکنی دیونه
سرش داد زدم
بغ کرد مث بچگیاش تو چشام زل زد واشک تو چشاش حلقه زد
فریاد زدم یعنی رضا انقدر ارزش داره ! اگه لیاقت داشت تو رو انقدر ناراحت نمیکرد
صنم باصدایی که به شدت میلرزید گفت
قضیه این نیست سامان از بارون انتظار نداشتم
باورم نمیشه
بهترین دوستم
بخواد شوهرمو از دستم در بیاره باید بودی ومیدیدی چهطور رضا بهش محبت میکنه این همه سال فکر میکردم رضا بلد نیست اما
گریه مهلتش نداد دلم لرزید یادم نمیاد دیگه چی شنیدم فقط یادمه صنم رو در مطب رضا پیاده کردم بهم گفت تو نمیای تو گفتم برو میام
بی رمق تر از اون بودم که برم تو
آخه ماشین صنم هنوز در مطب رضا پارک بود
یعنی این حقیقته
یعنی بارون من فقط برا اینکه به رضا برسه منو فریب داد تا زندگی خواهرمو خراب کنم یعنی !!
باورم نمیشه
بالاخره از ماشین پیاده شدم ورفتم تو
منشی با ترس وایستاده بود ومن صدای گریه ی صنم رو میشنیدم
بارون هم توی اتاق رضا بود حتی نگاهش هم نکردم
اون قول داده بود صنم رو تحریک کنه وحسادتشو برانگیخته کنه
نه اینکه خودش با رضا روی هم بریزه دردناک بود
رضا با لبخند موذی ای که ازش سراغ نداشتم به صنم نگاه میکرد و آرام گفت: خانم امری داشتید
من امشب دیگه کار نمیکنم اگه برا دندون هاتون اومدید فردا تشریف بیارید
چرا رضا این طور حرف میزد داشتم دیوونه میشدم
ولی صنم ناگهان نست رو زمین مثل یه کودک شروع به گریه کرد باورم نمیشد مثل یه خواب بود توقع داشتم جلوی رغیب از خودش ضعف نشون نده ولی انگار ضعیف تر از اونی شده بود که بتونه خودشو کنترل کنه
نمیخواستم به چشمای باران ورضا نگاه کنم احتمالا از شکست صنم وسادگی من داشت میخندیدند
ولی ناچار به رضا نگاه کردم
رضا اصلا حال خوبی نداشت
به سمت صنم رفت
و پیشش نشست آروم سر صنم رو روی پاهاش گذاشت ونوازشش کرد
رضا :ببخش من خانومی من
من مبهوت داشتم نگاهش میکردم که بارون بهم گفت بیا بیرون به چی زل زدی
دستشو پس زدم و با تمام عصبانیتم نگاهش کردم
لابد حالا که دیده نمیتونه رضا رو به دست بیاره میخواد ادای رفاقت با صنم رو دربیاره وتوی زندگیش موش بدوونه
///////////////////////////
سامان به دنبال خودنویسش گشت آن را پر از جوهر قرمز کرد ونوشت
۵ سال بعد
لعنت به تو که انقدر زود وبد درباره ی باران قضاوت کردی



